همه ما دیر یا زود غم و دردی ناشی از مرگ یکی از عزیزانمان را تجربه خواهیم کرد. با اینکه همیشه آرزو میکنیم هیچ وقت چنین وضعی برای کسی پیش نیاید، اما چه بخواهیم و چه نخواهیم روزی باید با آن روبهرو شویم. البته نحوه برخورد مناسب چیزی است که همیشه باید در نظر داشته باشید و از آن غافل نشوید.
این مشکل شبیه هیچ یک از دیگر ناراحتیهایی نیست که قبلا در زندگی تجربه کردهایم. اما باید چه کار کرد؟ چه طور میتوان این زخم را التیام بخشید و زندگی عادی را از سر گرفت؟
یکی از پزشکان که کارش در ارتباط با بیماران سرطانی بود، از افرادی میگفت که هر روز با مرگ مبارزه میکردند تا بتوانند راحت و بیدردسر زندگی را ادامه دهند. علاوه بر این، خانوادههایی هم بودند که به ناچار با مرگ غیرقابل اجتناب یکی از اعضای خانواده روبهرو میشدند. البته هیچ یک از آنها آمادگی رویارویی با این وضعیت را نداشتند و به ناچار شرایط را میپذیرفتند.
این اتفاق به هیچ وجه عادی نیست و هیچ راهحل سریعی هم برای فراموش کردن آن وجود ندارد، اما مراحلی هست که کار را سادهتر میکند. یکی از بهترین کارها این است که با تمام انرژی حس غم و اندوه خود را بیان کنید. بنابراین بدون ناراحتی و خجالت گریه کنید و ناراحت بودن خود را نشان دهید. همچنین به هیچ وجه نباید حس ناراحتی خود را انکار کنید. به جای این کار میتوانید با بیان کردن آن به خودتان کمک کنید تا راحتتر شرایط را بپذیرید.
البته فراموش نکنید در چنین شرایطی به هیچ وجه تصمیم نگیرید و تا زمانی که آرام نشدهاید کار مهمی انجام ندهید. علاوه بر این بهترین کار این است که از دوستان و آشنایان نیز کمک بخواهید تا حس تنهایی شما را کمتر کنند.
جالبه
من سعی می کنم بهش فکر نکنم
ولی همه جا دقیقا میگن سرطان
شایدم من حساس شدم و هی میبینم
ولی قبول دارم حرف زدن در موردش ادمو اروم تر می کنه
واسه من اتفاق افتاد پدرمو تابستون از دست دادم
دیگه نمیتونم به این واقعیت فکر نکنم
با تشکر که از مطلب شما . با دکر منبع درون وب سایت قرار گرفت
سلام خسته نباشید همیشه همه رو مسخره میکردم که چرا از پسرا خوششون میاد ، چون خودم همیشه از دختر خوشم میومد ،تا اینکه یه مدت گذشت و من واس اینکه زندگیمو بدست بیارم تصمیمی ازدواج رو گرفغتم ، و با یکی اشنا شدم خیلی همو دوس داریم ، اصلا فکرشو نمیکردم اینجور بشه ، یه روز بی هم نمیتونیم ، حالام قصد ازدواج داریم ، مامانم خیلی با من مشکل داره ، همش بم گیر میده ، حتی من کارمندم و 21 سالمه ، الان هرچی خالم با مادرم حرف میزنه که بزار با هم ازدواج کنن نمیزاره و افتاده دنده لج از بخت بدم - خیلی برام سخته ،نمیدونیم چیکار کنیم ، حالا نه که طرف منم آدم بدی باشه کارمنده و 28 سالشه ، تو رو خدا هر جور شده کمکم کنید ، کارم شده خدا خدا ، نمیدونم چجوری مامانمو راضی کنیم ، حالا قبلا میگفت چرا ازدواج نمیکنی و دست از سرم برداری حالا که یکی پیدا شده میگه بی جا کردی ، فقط بگما نگید بسپارید بحساب دوس داشتن بچش ، باور بفرمائید زندگیمو زهر کرده همش فش ، داد و کتک خوردن از مامانم یاد گرفتم ، تو سن بلوغ که بحران سنی من بود بجا اینکه کنارم باشه خودشو ازم دور میکرد ، راستشم نمیدونم اصلا دختر بدی نیستم ، تو بیرون از خونه همه برام سر میشکنن و بهم احترام میزارن ، اما تو خونه به چشم یه موجود اضافه بم نگا میشه ، و انگار دارم به چشم خودم میبینم که فرق میزارن بین بچه هاشون ،